شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عصر جدید...

دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 12:06 PM

مجنونی هستم در لباس لیلی 

فرهادی هستم در قالب شیرین 

ساکن عصر جدیدم 

عصر برج و ظروف یکبار مصرف 

نه مکتبی دارم برای عشق بازی 

نه کوهی که سر به آن بگذارم 

همه کوهها برج شدند و  

همه ظرفها یکبار مصرفند 

به رسم همه قصه ها 

.

تو دلم رابشکن

نگران نباش  

ساکن عصر جدیدم 

شاید این گونه... 

دیگر با تو میلی نباشد 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 10 دی 1390 ساعت 4:40 PM

کودکی ام را با سرعت نور دویدم.آن زمان که با کودکان همسایه در کوچه بن بست به دنبال گردی بخت و اقبالمان می دویدیم و لی لی می کردیم تمام روزهای هفته را و چنان از جمعه می پریدیم که پنج شنبه را ندیده خود را سر کلاس درس شنبه حاضر می یافیتم.دستان هم را می گرفتیم و از برای من و از برای تو می گریستیم و آنقدر می چرخیدیم تا روباه چشم آبی بر اثر تهوع تمام جانش را بالا می آورد.پازل رویاهایمان را می چیدیم و آجر به آجر کودکی مان را بالا می بردیم تا رسیدیم به نوجوانی... 

نوجوانی ام را اصلا ندیدم.آنقدر پاهایم از فرط دویدن درد می  کرد که... خوابم برد.در خواب کابوس پیری ام را دیدم،چنان از نگرانی از خواب پریدم که ... 

ساعت چند است؟ساعت من شنی است ولی چرا دنگ دنگ ساعت شماطه دار می آید؟ 

ساعت به وقت جوانی،ساعت به وقت جوانی... 

شماطه اش مرا مدام بین کودکی و پیری پرت می کند. 

جوان هستم و به جای پاهایم تمام بدنم درد می کند گویی شیره جانم را می مکند.در خواب و بیداری فشار قبر زندگی را احساس می کنم.مدام در گوشم زمزمه صدای کودکی را می شنوم که آموخته هایم را تکرار می کنند و به من تلقین می کنند که دارم از تنگترین قسمت ساعت شنی زندگی عبور می کنم. 

میان سالی و پیری ام مدام سوال می کنند چه می بری؟ 

جوابی ندارم،چه می برم برایشان جز: 

کودک که بودم تنهایم را در تنگ بلور زندگی ها کردم نمی خواستم بوی تعفنش دنیا را پر کند و خودم را که در برف شادی زندگی قرار دادم تا هر زمان که روزگار دلش خواست به میل خودش آفتابی و زمستانی ام کند. 

جوانی ام را ندیده پیر شدم، به پیری رسیدم و  ساکن.کاش دستهای روزگار بتواند مرا برگرداند. کاش یک دسته نرگس شیراز با خودم می آوردم بوی تنهایی هایم حالم را بد می کنند و من هر چه هر شب غصه هایم را قی می کنم بازهم بهبود نمی یابم. 

نمی دانم در چندمین دنگ دنگ شماطه زندگی اندک جانم را برای بهبودی کامل بالا می آورم.نفسم در زندان سینه محبوس است و بالا و پایین نمی کند.هر از گاهی چنان آهی می کشد تا گوش قلبم کر شود و صدای جانم را نشنود و همچنان بتپد. 

مرا در گور که بگذارند دیگر جانی برای مکیدن ندارم تنهایی ام در همه جانم عجین شده و من همه  تنهای ام را پس می دهم. 

پ.ن:یه وب جدید اینم اولین پستم 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1      2      3      4