هپروت عصرگاهی من...
کوچک اما مرد، مرد اما بزرگ به اندازه تمام بخشش هایش. بزرگ اما بی وسعت به اندازه بهشت وعده داده خدا. بی وسعت اما احساساتی به اندازه پاک کردن اشکهایم از گونه هایم در هق هق های پنهانی.
جوان بود و خسته، خسته از بغض کردن، خسته از لرزیدن، خسته از ناتوان بودن. پاهایش را به دستش می کشید و روزگار سپری می کرد. تمام دستش انگشتی بود و تمام انگشتش حلقه ای که با قلبش پیوند خورده بود. قلبش با ذهنش، ذهنش با خاطراتش و خاطراتش با محبوبش پیوند همیشگی داشتند. پیوند داشتند با اشکهایش در شبهای غربت و بی کسی و امان از این بی کسی که او را به عقد تمام دنیا درآورده بودند، نه همان اتاق، نه همان تخت، نه همان خیابان، نه همان شهر...
خاطراتش ناگهان جوان مرگ شد و به دیار باقی شتافت و هنوز در سردخانه خیالش است و هر لحظه...
کوچک...مرد...بزرگ...بی وسعت...احساساتی...
اما مرد بود بدون شانه هایی برای سر گذاشتن... سر گذاشتن برای اشک ریختن...اشک ریختن برای سرد شدن... سرد شدن برای زنده ماندن...
مرد...
پاهایت را به دستت بکش و دستت را به قلبت بسپار...
پ.ن: از نامش پیداست هپروتی است عصر گاهی از دوستی بلاگ نویس، شاید درست شاید به اشتباه...
اگر فهمید با تمام بزرگیش مرا ببخشد.







