سردی جسم معلق...
شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 4:50 PM
اولین برف زمستانی هم آمد، گمان می کردم تو دیگر خواب ِ خواب باشی و من پاورچین به سراغ لعنتیهایت آمده بودم.
من شانه هایم سخت نبود آنقدر که هنوز به دنبال قاصدکی بودم تا خبری از تو بیاورد...
امروز اول بهمن ماه با اولین برف زمستانی زهرا قاصد کهایش را پرواز داد و جسم معلق را در خواب و بیداری به جنون و دیوانگی کشید و با مجهول خیالش آمد...
برای من
برای حرفهای احسان
برای نگرانی های عاطفه
و برای همه رفاقتهایی که بود.
بی صدا فریاد بزنید این جسم معلق در خواب جنون دارد و در بیداری دیوانه است. سردش است، خورشید را بگویید که گرمش نکند آدم برفیهایش آب می شود.
بودنت مدام بانو
زهرا با در خواب و بیداری آمد.







