خواب زمستانی پرواز قاصدک...
به خاطر ندارم آشنایمان را... ولی خوب می دانم در پی که بودم که تو را یافتم...
آن زمان...
بغض نداشتی و شانه هایت نمی لرزید، از گریه یک مرد نمی ترسیدی و با گریه یک زن ذره ذره نمی مردی...
می خواستی ملودیت را خوب زمزمه کنی شاید روزی بیاید که عصر، عصر جنون باشد.
زهرایم...
دی آمد، تو هم آمدی ولی زمستان... یادت نیست آلزایمر دارد همانند تو؟ همانند تویی که نمی داند زمستانی نیست، خواب زمستانی نه... خواب زمستان!
صبور باش زهرایم... با زمستان نیامده ات به خواب زمستانی برو، من هم صبور می شوم... به عینک وودی آلن قسم در اولین برف زمستانی اولین گوله برف را به یاد تو بر می دارم...
به شق و رقی هیچکاکیت قسم که بی هویتیت هپروتی است شبانه و تو به اشتباه به دنبال یادگیری شعور از بهار هستی. دیگر می توان گفت بوی زنانگیت پیچید توی ماجرا و ماجرا بغض می شود توی گلویت و مدام و مدام و مدام شانه هایت را می لرزاند و این بار می خواهی با قار قار کلاغ بغضت را بشکنی...
بهار که آمد ماجرای این لعنتی هایت را برایم بگو. همان هایی که در هزار و یک شب زمستان شانه هایت را لرزاند.
به سبیل های نیچه قسم بهار که نیایی درست هدف می گیرم، بدون خطا...
در نبودنت صبور می شوم... تنها صبور می شوم و حوالی خیالت را ورق می زنم تا گنگی واژه هایت را به تصویر بکشم.
نگران نباشم...؟!
بهار فصل قاصدک هاست، بر می گردی...
بودنت مدام باشد رفیق جانم 







