من و هیپوکندریا...
من مطمئنم که دیوانه ام...
اصطلاح امروزیش میشود فردی که دچار اختلال روانی است.
عجب زمانه ای شده به جای تیمارستان می گویند بیمارستان روانی، این شگرد روانپزشکان است برای بهبود بیمارانشان. می خواهند بگویند شما فقط در این مکان بیمارید و بیرون از این مکان همانند یک انسان سالم می توانید به زندگی خود ادامه دهید. طفلکی روانپزشکان آنقدر درون این به اصطلاح بیمارستان روانی ماندند که هنوز نفهمیدند تمام دنیا دیوانه شده...
مثلا همین زمستان خودمان من مطمئنم که اسکیزوفرنی دارد، طفلک بعد از اجرای قانون یارانه ها مردم گریز شده و حالا هم که آمده خود را پشت پاییز پنهان کرده و انگیزه ای برای باریدن ندارد.
روزهایم رابگو انگار اوتیسم دارند، هر روز راس یک ساعت خاصی من را طی یک مسیر خاص به محل کارم می رسانند و عصر ها طی همان مسیر راس یک ساعت خاص دیگر مرا بر می گردانند.
زمان را که نگو مطمئنم پارکینسون دارد، هر ۲۴ ساعتش به اندازه ۴۸ ساعت بلکم بیشتر طول میکشد.
این ها را ول کن من را بگو که ...
بیماری ام خیلی باکلاس است مخصوص پولدارهاست، از جردن می آید...می گویند افسردگیت شیدایست این گونه است که خیلی شادم و اکتیو و مهم ترین نشانه اش پول خرج کردن است. چه حال می دهد پولدار باشی و افسردگی بگیری.
ولی من از بس پولی برای خرج کردن نداشتم می گویم آلزایمر دارم، خداروشکر هی یادم میرود افسردگیم را.
نوشته هایم را کجای دلم بگذارم که این لعنتی ها برای در اوردن لج من از سر بی توجهی آنقدر خودشان به خودشان بها دادند که خودشیفته شدند و با احساسات من بازی می کنند.
ما که خوبیم ...
نامجو را بگو که دیوانه فکر می کند ساربانان لیلاش را می برند بیچاره نمی داند صدای زنگ کاروان که بیاید لیلایش خودش میرود.
(هیپوکندریا یعنی خود بیمار انگاری)
پ.ن:اضافه می کنم که این بلاگ اسکای سادیسم داره آخه هیچکی نمی تونه واسم کامنت خصوصی بذاره من الان دیدم







